November 11, 2013


حالش رو می فهمیدم.. می فهمیدم که پریشونه... که ناراحته... که دلش شکسته. وقتی می گفت که تو آبروی منو بردی.. تو خجالت نکشیدی تازه فهمیده بودم که چقدر وجهش پیش مامان براش مهمه. اما چیزی که نفهمیده بودم این بود که چرا این حرف ها رو جلوی من میزد اما شرم داشت که کس دیگری بفهمه. جایی از داستان دستم اومد که اون مرد کارهای نصفه کاره و قول های واهی نیست.. دلم برای زمانی که بهم اعتماد می کرد و تکیه می داد تنگ شده بود، اما احساس می کردم که باید درد و عذابش رو بفمم و روش نمک نپاشم. باید با تنهایی جستن هاش کنار بیام.. با خودم.. با خودش.. با تنهاییم.. باید دوباره با تنهایی ام حال کنم و بفهمم وقتی کسی می گه و می خواد از تو که کاری رو براش بکنی
دوست داشتن واقعی شاید این نبود که تو از اون چیزی رو بخوای که برای خودت راحت و شیرینه.. یحتمل واقعیت این بود که این . خودخواهی و عدم بلوغ روانی بود. درستش این بود که با کسی باشی و انچه رو به او بدهی که می خواهد و تمنایش را دارد. خواه عشق. خواه فاصله. خواه محبت. خواه سکوت. زور و متقاعد کردن هیچ کاری از پی نمی برد. بران بود. می برید. می سوزاند که ارام نمی کرد.. این همه تقلا برای در غایت تخریب بنایی که روزها و ماهها و سال ها با عشق ساخته ای احمقانه می نمود
من در خود می دیدم که از او انتظار دیگری بودن را نداشته باشم. در خود می دیدم که به خلوت و سکوتش احترام بگذارم
 در این میان اما من از زندگی باز ننشسته بودم. زندگی ادامه داشت و من روزهایم را رنگ دیگری می زدم. ترسیده بودم اما بعد از این همه ترس ارامش خوبی با من همراه بود که می گفت باید زیست. باید نترسید و دوست داشت و مهربان بود. باید باور داشت خوبی را.. باید دوستی ها و آخر قصه های شیرین را با نمام وجود باور کرد.. حتی وقتی که انبوه ابرهای سیاه آسمان را می پوشاند
در خود می دیدم 

No comments:

Post a Comment