قرار مان این شد که تا دو هفته هیچ تماسی نداشته باشیم تا اینکه سر دو هفته خودش تماس بگیره.. نیمی از این دو هفته در خوف و نگرانی بودم که اگر زنگ نزنه چی.. و اینکه خودم رو بگذارم جای اون و فکر کنم الان چه حسی داره؟ یک بار که البته زنگ زدم و اون گفت که آره اره حتما زنگ می زنه و عصبانی گفت که کار داره و نمی تونه صحبت رو ادامه بده.. اینجوری بود که من فهمیدم بلهههههه... او زنگ نخواهد زد... مخصوصا که من اینطور می کنم
این بود که فهمیدم برای جلوگیری از نا امیدی و یاس و حال به هم خوردگی و ترس و هزاران کوفت دیگه بهتره از الان این معامله رو خاتمه یافته تصور کنم و از خیرش بگذرم. در هر صورت که از او به ما خیری نمی رسید و داستان به جایی ختم نمی شد.. حالا این یک روزه عمر را بزرگ کردن و به سینه زدن چه معنا داشت.. حتما باید راهی وجود می داشت که از شر ترس ها و نا امنی ها و نگرانی ها رها شد.. حتما باید جایی در وجود من توانایی مقابله با این همه می بود
و بود.. جایی باید همه چیز را از برق می کشیدم و تنها به خود اتکا می کردم.. جایی باید سر را بر زمین می گذاشتم تا اسوده باشم
No comments:
Post a Comment