September 10, 2013

Airport



.اون روزا هر وقت مامان بابا رو می گذاشتم فرودگاه عاشق این بودم که با شتاب برم پیش اون
بپرم توی بقلش و خودم رو براش لوس کنم
اونم نازم رو بکشه و قربون صدقم بره. جوری نگام کنه انگار همه ی دنیا جلوش زانو زده
من توی وجودش و بوسه هاش غرق شم
بعد یاد کار ها و حرف هاش میفتم و رفتارش  و با خودم می گم این چه حس مسخره ی مزخرفیه که من دارم
دلتنگی واسه کسی که همه چیز زندگی من رو نادیده گرفت
یام که نه. واسه کسی که کمی بد بود. اما در حد خودش شاید خوبی هم کرد. مهم نیست. نباید دلتنگش می شدم. 
مهم اینجاست که بگدارم گذشته ها بره و روزهای خوب بیاد سراغم
.اینکه از گذشته ببرم و نگذارم که از پا درم بیاره
 و از آینده نترسم و بگذارم بیاد به سراغم

شاید وقتشه یکم به زندگی اعتماد کنم. یکم دستش رو باز بگذارم ببینم چی می خواد بهم بگه
گذشته در گذشته.. این رو باور می کنم
سراغش نمی رم. همش نمی زنم. انگولکش نمی کنم
  خوبی و بدی هاش رو می گذارم به حساب زندگی
بگذار بگذره.. روذی خدا بهترین ها رو برای من خواهد آورد
از تیرگی ها و سیاهی ها نباید ترسید
نمی ترسم
می گذرد 

No comments:

Post a Comment