نه خیر. مثکه نمی شه. گمونم از شنیدن صدای در زدن من و پشت در بودنم دوباره احساس بدی بهش دست داده بود که غیر ارادی هم بود. در زدن همان و اعصاب بهم ریختنش همان. من که جای او نیستم. لابد چیزی در وجود او جابجا می شود و به درد میاید که من از آن بی خبرم. وگرنه که بوسه های قبل از خوابش را که دیدی...؟
چه رازیست که وقتی او را در آغوش دارم همه ی دنیا را دارم، اما همه ی دنیایم را هم از دست رفته تصور می کنم؟
برای او تجربه ی وصل بود و برای من؟ شاید یادآور نیازی به آغوشی که صمیمانه دوستم بدارد و من این را بدانم
No comments:
Post a Comment