May 20, 2013


 .
نمی دونم. همیشه ترسیده بودم.گو اینکه وا نهادنش به حال خود و وانهادنم  به حال خود برایمان سخت و غیر قابل تحمل می نمود

 هنوز یک روز هم از جدایمان نگذشته بود که با تفکر اینکه شاید روزی در زندگی به او و مهربانی هایش نیازی نداشته باشم پر از تردید و ترس می شدم. فکری در پس ذهنم بود که می گفت از این قوم و فرهنگ، از این دو رویی و ریا بپرهیز. دوام نخوام آورد. به یاد آوردم روزی را که او تا منتها علیه قصه رفته بود و اعتمادی به من و خوش دلی هایم نداشت. ترسیدم از روزی که بینمان هیچ چیز جز غم و سکوت نبود و رختخوابی خالی که ندانم کاری هایمان را گوش زد می کرد

روزی از سر ضعف و دلتنگیبا خود می گفتم که 30 روز صبر کنم. و بعد از خود می پرسیدم که برای چه؟ بعد گمان می کردم که تا سی روز دگر دنیا دگرگون شده است و او اگر مرا می خواست مرا همیشه همه جا همه طور می خواست
بس کنم . بس کنم. کافی بود. منظر و دیدگاه پنجره ام به جایی پرت می رسید

کافی بود. باید بس می کردم

خسته بودم از غم و غمگینان خدا
می خواستم راهم را از این آشفته بازار غم و دلهره جدا کنم. خسته شده بودم از غم. از غمگینان
باید راهم را جدا می کردم تا به کشتزار برسد و نه به جلگه ی خشک و سوت و کور فرات
باید

قدم در راه شادی و آزادی گذارده ام، مملو از دوستی های خوب و مهربان
به فریاد خود رسیده ام.
به فریاد خود رسیده ام

No comments:

Post a Comment