March 10, 2013


دلم می خواست قدرش را بدانم.  ناز کردن هایش را. قهر کردن هایش. از خود نگفتن هایش را. دلم می خواست در آغوشم بماند. بخوابد.  آرام بگیرد. از لمس لب ها و دست هایش می دانستم که تب دارد. می دانستم که دل به دریا زده است و آنی از خود را بمن داده که زود می شکند.. زود می شکفد.. زود زخم میبیند. جایی در ذهنم نوشته بودم با احتیاط حمل شود. شکستنی است...ا

No comments:

Post a Comment