احساساتم انقدر قل خورده و رسیده به دیوار، اما اصابت نکرده و نترکیده، خودم هم انگار از گود کشیده ام بیرون و فقط نظاره می کنم ..این بازی قلقلی رو. عاشقم.. اما می دونم نمی بایست... نمی شه.. نشد.. ولش کنم بهتر است.. دلتنگم.. اما می دانم این دلتنگی برای کسی که دلتنگشم خوشایند نیست. پیش خود می گویم به درک و گاز محکم تری به سیب می زنم، اما باطنا با خود کلنجار می روم.. فکر می کنم به روزی که در گرمای تنش به خواب روم و روزی که چشم در چشمم باز کنم. روزی که اولین صبح به خیر را به او بگویم و اولین بوسه را به لب ها و صورت او بزنم. فکر میکنم به روزی که دیگر به او فکر نکنم. به روزی که نیامد. به روزی که نخواهد آمد
حالا نمی شود نری...؟ بمانی...؟ دوستم بداری..؟
No comments:
Post a Comment