امسال خیلی به استقبال نوروز نرفته بود. آخه دلش تنگ بود
یارش شب چهارشنبه سوری تنهاش گذاشته بود و رفته بود. مامانش رو می خواست. می گفت اسم مادر و فکر بودن کنار اون رو که می کرد بغضش می گرفت اما نمی تونست به این راحتی ها بره. می گفت به اون و آرامشش احتیاج داشت
با خودش فکر می کرد شاید یه روز دلش برای اون هم تنگ بشه و همه چیز رو رها کنه و بره پیشش
آروم می شد با این فکر. دلش می خواست یارش کنارش بود. دلش آروم می شد وقتی میتونست بهش برسه. در دسترش بود. الان که فکر میکرد می دید چه مسخره و خودخواهانه که تا این حد طلبکار بود... فکر می کرد درسته که آدم ها تنها مطعلق به هم نیستن و خانواده ی هر کس پناه خستگی هاشه، اما خب عیده و سال جدید و من شاید او و آغوشش رو برای دقیقه ای آرزو می کردم. چه انتظار خودخواهانه ای. یعنی برای داشتن دقیقه ای اون که این دقایق کم و کوتاه هم نبودند در چند ماه گذشته دوست داشت که اون از این موحبت و آرامش که برای خودش یک نیاز حیاتی بود دور بمونه... واقعا اینو می خواست؟ نه.. حتما نه... اما چرا ما آدما توی خودآگاهمون به خودمون این اجازه رو می دیم که انقدر صرفا طلبکار باشیم؟ چرا نمی شینیم قبل از گله و گلایه از دیگری عمق و ابعاد این انتظار رو بسنجیم؟ چرا فقط فکر می کردیم که ما توی این دنیا وجود داریم؟ عشق ما عشقه.. دلبستگی ما مهمه. انتظار ما مهمه و باید جواب داده بشه. چرا این نگاه مونوکرومیک رو از خودمون دور نمی کنیم؟ا
الان که فکر می کنم می بینم که درست ترین کار این بود که اون بره و سال نو رو کنار عزیزش باشه
که هم تنها باشه. هم شاد باشه. هم خودش رو پیدا کنه. نمی دونم چرا همه چیط انقدر اشتباه پیش رفته بود. اون غم و درد چهارشنبه سوری اون تنهایی و خستگی سال نو همه و همش مسخره و بی جا بود ناشی از وابستگی محظ و غلط
اون همیشه از وابستگی من واهمه داشت اما من از اینکه او بهم وابسته باشه نمی ترسیدم.. نمی دونم.. شاید چون می دونستم که از پس انتظار ها و تامین نیاز هاش بر خوامه اومد اما اون هرگز این کار رو نمی تونست تصور کنه. که روزی مسیول زندگی من و خوبی و بدی هاش باشه. اون اگر واقعا انقدر نگران مادرش بود تنهاش نمی گذاشت توی یک شهر و بیاد به دور ها. اما اون تنهایی و استقلال، خلوت و سکوت خودش رو می خواست. همون جور که از مادرش که عشق و امید زندگیش دور شد و ماند از من هم دوری می گذید. دوری ای که برای خودش هم سخت و سنگین بود
بهتر که نگاه می کنم، همه ی اینها گواه بر عشق و سندیتی حاکی بروابستگی و مهر داشت
دنیا و واقعیت شاید آن چیزی نبود که نخست به ذهن من می رسید، بلکه برای شناختش بتید گشت و تکه های درست را به هم چسباند. تصویر همیشه متفاوت است. خیلی متفاوت
قول داده بود که به استقبال بهار بره با همه ی وجود
No comments:
Post a Comment