اون روزها که هنوز از عشق ورزیدن ترسی نداشتیم روی زمین می نشستیم هم رو در آغوش می کشیدیم به چشم های هم خیره می شدیم برای هم نگران می شدیم با غم هم اشک می ریختیم به شوق هم زنده می موندیم واسه دوباره با هم بودن روز شماری می کردیم
او و اون روزها رفته اند. من مانده ام و خاطراتی که نوازشگر ساعات رویایی من است
برای عروس شدنم از او مهلت خواسته ام. بروم. ببینمش. بگوید مرا دوست ندارد. نمی خواهدم. بلند بگوید. شک نکند. آن وقت رها از ابهام سرنوشتم را به دیگری گره می زنم. همسر می شوم. همبستر می شوم. همدم می شوم. مادر می شوم. من می شوم رها از او. رها از من
می خواهمش
No comments:
Post a Comment