April 09, 2012


اون روزها که هنوز از عشق ورزیدن ترسی نداشتیم روی زمین می نشستیم هم رو در آغوش می کشیدیم به چشم های هم خیره می شدیم برای هم نگران می شدیم با غم هم اشک می ریختیم به شوق هم زنده می موندیم واسه دوباره با هم بودن روز شماری می کردیم
او و اون روزها رفته اند. من مانده ام و خاطراتی که نوازشگر ساعات رویایی من است
برای عروس شدنم از او مهلت خواسته ام. بروم. ببینمش. بگوید مرا دوست ندارد. نمی خواهدم. بلند بگوید. شک نکند. آن وقت رها از ابهام سرنوشتم را به دیگری گره می زنم. همسر می شوم. همبستر می شوم. همدم می شوم. مادر می شوم. من می شوم رها از او. رها از من
می خواهمش

No comments:

Post a Comment